تبلیغات
بسیج دانشجویی دانشگاه شهید عباسپور - مطالب دفاع مقدس
درباره

مقام معظم رهبری :
بسیج سیاسی است اما «سیاست زده، سیاسی کار و جناحی» نیست. بسیج مجاهد است اما بی انضباط و افراطی نیست، عمیقاً متدین و متعبد است اما متحجر و خرافی نیست، با بصیرت است اما از خودراضی نیست، اهل جذب حداکثری است اما غیور است و درباره اصول تسامح نمی کند، طرفدار علم است اما علم زده نیست، اخلاق اسلامی دارد اما این اخلاقش ریاکاری نیست، در آباد کردن دنیا فعال است اما خود اهل دنیا نیست.
وصیت نامه شهدا
وصیت شهدا
ابر برچسب ها
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
لوگوی دوستان
کاربردی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

هوالمحبوب

هور2

به اولین کتاب فروشی که رسیدم کتاب "هوری" رو خریدم و ازون به بعد من بودم و عکس تو روی کتاب که به دیوار اتاقم تکیه داده بود و منو نگاه میکرد.من بودم و تو درد و دلهایی که گاه و بی گاه پیشت میگفتم،شکایت هایی که گاهی از دل شکسته م پیشت میاوردم و من بودمو حتی قهر و آشتی هایی که داشتیم و اینگونه بود که یه سالی از دوستیمون گذشت حالا دیگه فقط واسم یه اسم نبودی یه برادر و رفیق نزدیکم بودی که همیشه کنارم داشتمت. وقتی بعد از یه سال برگشتم به هور کلی خوشحال شدم که دوباره اجازه دادی برگردم و جالب اینکه هیچ چیزی برام تکراری نبود و پر از ذوق و شوق چنان محو حرفهای پسرعمه و معاونت شده بودم که گذر زمان را نفهمیدم.وقتی به خود آمدم به یاد آوردم که ماموریتی داشتم که عهدی بستیم پارسال با هم.یادته؟گفتم وقتی برگردم نمیذارم گمنامیت ادامه پیدا کنه و غریب بمونی،اما برخلاف تو من رسم رفاقتو بجا نیاوردم! اما امسال مصمم گفتم سر قولم میمونم غافل ازینکه...

روز آخر وقتی به سمت راه آهن حرکت میکردیم اتوبوس که بدون برنامه ی قبلی جلوی گلزار شهدا ایستاد،کی فکرشو میکرد چند قدم اونورتر قبر رفیقم باشه؟ از کجا معلوم که تو جلوی اتوبوس را نگرفته بودی! بی خبر از همه جا وقتی به بالای سر قبرت رسیدم،وقتی که با تمام وجود حضورت را حس کردم و وقتی پژواک "أین عمار؟" در ذهنم تکرار شد،چنان از درون فرو ریختم که وجودم تهی از خودم شد!

گویی به یادم آوردی این منم که سالهاس مرده ام که اگر جز این بود امامم تنها نبود و این تویی که بی شک حی و حاضر مرا می نگریستی و تجسم عمار را برایم ممکن میکردی.

کم کم تحمل بغضی که راه نفسم را سد کرده بود برایم سخت شد از جمعیت گریختم و دورتر به بالای قبر شهدای گمنام پناه بردم و صدای هق هقم که در فضا پیچید،أین عمار را برای باقی شهدا که به نظاره م نشسته بودند،ترجمه کرد!

نمی دانم عمار چگونه بود برای امامش اما اگر تو تجسم عماری بی شک دل امام را بدجور برده ای!

فقط در عجبم نکند که صدای أین عمار مردی تنها، کوچه های این شهر را پر کرده و من نمیشنوم و نکند فقط عمار و فقط عمار فهمید که امام ینی چه! و نکند و خدا نکند که در غربت اشکی از گوشه ی چشمان مبارکشان میچکد!

وقتی تمام وجودم درد نبودن عمار برای امام زمانم را درک کرد، وقتی غربت تنهایی امامم به یکباره در قلبم ریخته شد، وقتی تمام وجودم درد دل رهبرم را چشید و وقتی از عمار نبودن خودم سراپا درد شدم، این من بودم که تماما خواستار عمار شدن شدم!

ادامه دارد...



نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 11:49 | آخرین ویرایش در چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 12:26

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم رب شهدا و صدیقین

هور!

همین یه کلمه کافی بود تا دنیایی را جابجا کند، هور!

این دنیا میتونس دنیایی به کوچکی دنیای من باشه یا به اندازه ی دنیای ایران یا نه به بزرگی جهان!

از یه سفر شروع شد یه سفر دور و رفتن به یه مکان دورتر ینی هور!

وقتی رسیدیم اولین چیزی که دیدم نی بود و آب و سکوت.

سکوتی که وقتی برایم فریاد شد من ماندم و این همه غربتی که میان همین نی ها جامانده بود!

سه باری می شد که عازم سفر نور بودم اما این بار سوم برایم  اولینی داشت بنام هور! اولینی که اولین های زیادی رو برام رغم زد. باورم نمیشد بعد از این همه کتاب خواندن و کسب اطلاعات راجب دوران جنگ مقدس تا حالا یبارم به اسم این "هوری" نخورده بودم! سردار هور را میگویم.

با اینکه سردارهای بزرگی و رشادت های زیبایی زمان جنگ داشتیم اما این سردار غربت عجیبی را به دنبال اسمش بین نیزارهای هور کشید و من ماندم و رد بلمی(قایق هور) که از میان آب رد شده بود.

چطور ممکنه؟!!!

این همه اختراع و گمنامی؟

این همه بزرگی و گم شدن؟

این همه رشادت و غربت؟!

 اصلا کسی میدونه وقتی که بعد از آزادی خرمشهر جنگ قفل شد و ایران نه راه پس داش و نه راه پیش ،چه کسی قفل را شکست؟

اصلا ایرانیا تا حالا هور رو از نزدیک دیدن؟ این هور را نمیگویم.هور سال 1362 را میگویم که پر بود از لاکپشت گوشتخوار،مارماهی الکتریکی،پشه های بزرگ و گراز و...

ایران آن زمان را که یادمان هس؟ تحریم شده توسط دنیا، یه انقلاب نوپا وسط یه جنگ جهانی به سرکردگی یک کشور، بدون تجهیزات، موفق در پس گیری خاک خرمشهر ولی شکست خورده در عملیات های خاکی بعدی و رسیدن به بن بست!

و حالا می ماند سردار هور و اولین عملیات آبی اونم نه هر آبی، هور!

میمونه یه هوری و ذهن خلاقش که واسه هر مشکلی اختراعی وسط میکشید میمونه یه هوری و از خودگذشتگیش توی منطقه ای که زندگی غیرممکنه چه برسه به عملیات!

میمونه یه هوری 20 ساله و چندین ماه شناسایی به تنهایی.

میمونه یه راز بین یه هوری و یه فرمانده و یه امام.

میمونه یه هوری و شهادتی که غربت اهل بیتو یه جا داره و مخفی میمونه از همه.

میمونه یه هوری و این همه غربتی که بعد از رفتنش مجبور به پاک کردن اسمش از ذهنها میشن. و یه خانواده ی داغدار که سرگشته در سوال "سردار هور چه شد؟" و تهمتها باقی میمونه تا...

میمونه یه هوری و سالیان بعد و یه دل شکسته ی حضرت آقا که وقتی ندای "کجاس عمار"ش بلند میشه تصمیم میگیره که دوباره قفلو بشکنه و برگرده.

میمونه یه هوری خط شکن گمنام به نام سردار هور" شهید علی هاشمی".    ادامه دارد...



نوشته شده در جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 00:58 | آخرین ویرایش در جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 01:10

در پی نظری که یکی از دوستان برای پستی مربوط به شهید امیر حاج امینی گذاشته بود،متوجه اشتباه خودم شدم همینجا معذرت میخوام و متن زیر و لینک ادامه مطلب رو میذارم که به شرح موضوع میپردازد.

بررسی موضوعی داستان منتسب به شهید حاج امینی 

*سابقه:

داستان نامه نگاریهای جوانی 17 ساله بنام امیر بامجله زن روز از انتشارات موسسه کیهان ؛درسال 1365 دربارهء مشکل این پسرجوان که به گفتهءخودش تک فرزندیک خانوادهء مرفه (پدرومادر هردو پزشک) می باشد و والدین او دخترخالهءهم سن وسالش را برای رفع تنهایی وی به تکفل می پذیرند و شیطنتها و اغواءگریهای دخترخالهءهوسباز او در جهت ایجاد یک رابطهءنامشروع ... واستمداداین جوان ازمشاورین مجلهءزن روز برای رهایی از این مفسده و وسوسه ها؛ ونهایتا اعزام به جبههءنبردشدن این حوان برای رهایی از گناه و آلودگی در1/10/1365و شهادت ایشان درعملیات کربلای4 و....؛درآن سالهادرمجلهءزن روز و اینروزها مکرر درفضای نت منتشر و بازنشر می شود.

ماجرا وقتی قابل تامل می شود که واعظی مشهور(شیخ حسین انصاریان)دریکی ازمنابروعظ ازروی مجلهءمذکور داستان را برای الگوگیری جوانان و مخاطبین بیان می کنندو یا در کتاب کرامات و حکایات عاشقان خدا (جلد2)  تالیف جبرائیل حاجی زاده ضمن جمع آوری کرامات برخی از مجتهدان و عالمان دینی؛ این داستان راهم بدون هیچ تحقیقی در اصل و سند آن صرفا به اتکای نقل مجله و احتمالا واعظ محترم؛ روایت کرده و سایتی هم نظیر مرکزاسنادانقلاب اسلامی بادرج تصویرنامه ها و پاسخهامستندا به شرح ماوقع می پردازندو این شهید 17 ساله را دست یافتنی ترین نمونهءپاکدامنی برای جوانان دیروزوامروز معرفی می نمایند.

صرفنظر از ایرادات وتناقضاتی که تا همینجای مطلب؛با مطالعهء نامه ها ؛ مطابقت تاریخها و اظهارات نویسندهءنامه هابچشم میخورد و صحت این ماجرا را در حدقابل ملاحظه ایی مخدوش مینماید(درادامهءبررسی به آن پرداخته خواهدشد) متاسفانه اصالت این داستان هم درگذر زمان و در پروسهءنشروبازنشر ! دچار جرح و تعدیلهای فراوانی می گردد و نویسندگان صاحب ذوق؟! به فراخور دل خودشان با تغییراتی دراسم جوان داستان(از امیر بهامین ) تا تغییر تاریخ نامه های ارسالی و متن داستان .... کار را بجایی میرسانند که در یک اقدام سهل انگارانه و بدون تحقیق؟! هویت جوان داستان را هم کشف نموده و بدون درنظر گرفتن عواقب دنیوی و اخروی این عمل خطاء؛ معاذالله ؛ نگارندهءنامه ها را شهید بزرگوارومظلوم امیرحاج امینی معرفی می نماینداین کمترین همین ابتدا ازشهیدحاج امینی و خانوادهءمحترمشان بابت بازگویی این بهتان عظیم و نابخشودنی عذرخواهی می کنم. ادامه http://sereh.blog.ir/post/Defense%2014



کپی از sereh.blog.ir



نوشته شده در جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 00:46 | آخرین ویرایش در جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 00:51
شهید مدافع حرم علیرضا نورے

همسرم در قسمت زرهے لشگر مشغول بہ خدمت بود.سروصداے زیاد تانک باعث شده بودگوشهایش بہ شدت سنگین شوند.خودش ازاین بابت خیلےاذیت میشد.

چندبار از طرف حوزه و قسمت هاے ادارے لشگر بہ ایشون پیشنهاد همکارے شده بود،ولے قبول نمیکردند.
یک روز گفتم علیرضاجان حالا کہ بہت پیشنهاد همکارے در قسمت ادارے شده قبول کن،سلامتیت واجب تر هست!
ولےباوجود این همہ سختے کار گفت:"من صفاے گردان را با پشت میز نشینےعوض نمیکنم.من عاشق شغلم هستم.و از بودن در رزمایش ها و ماموریت ها لذت میبرم و هیچوقت خستہ نمیشم.

آقا علیرضا روحیہ بالایے داشت.با انگیزه و عشق کار میکرد.هیچوقت از سختے کار یا خستگیهایش براےمن نمیگفت.خستگیهایش را پشت در خانہ میگذاشت و با لبخند و خوشحالے وارد منزل میشد.
او یک پاسدار بہ مفهوم واقعے کلمه بود.

همسرم مرد روزهاےسخت بود.او از تن عافیت دل بریده بود.و گویا علیرضاے بهشتے براے رسیدن بہ آرزوے دیرینہ ے خود این مسیر را انتخاب کرده بود تا معبرے باشد برای رسیدن بہ شهادت....
این رفتارشان مصداق کلام شہید همت بود کہ :" ما هنوز شہادت بے درد میطلبیم.غافل از آنکه شہادت را جز بہ اهل درد نمے دهند."

نقل_از_همسر_شهید




نوشته شده در سه شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 22:26 | آخرین ویرایش در سه شنبه 6 تیر 1396 ساعت 03:50

روز قدس نماد مبارزه با صهیونیست‌ها است، برای ملتی که «عاشق این مبارزه است» این روز یادآور خاطرات تلخ و شیرین فراوانی است. از ابتکار امام راحل در نام‌گذاری این روز تا جهانی شدن موضوع تلاش برای آزادسازی قدس شریف و از تاسیس حزب‌الله لبنان تا آزادسازی جنوب این کشور از زیر چکمه خونین صهیونیست‌ها...

اما در کنار همه این یادها، یاد یک سردار و فرمانده پاسدار از یاد ملت ایران رخت بر نخواهد بست. سرداری که در مسیر آرمان بلند مبارزه با اسرائیل جایی در میان خط مقدم مبارزه با صهیونیست‌ها و در اعماق تاریخ انقلاب اسلامی ناپدید شد.

فرزندی از فرزندان انقلابی ملت ایران که حقیقتا عاشق مبارزه با صهیونیست ها بود. به بهانه روز جهانی قدس و اخبار  و گمانه‌زنی‌هایی که در هفته‌های اخیر درباره زنده بودن  این فرمانده انقلابی جاویدالاثر در رسانه‌ها مطرح شد، KHAMENEI.IR برای اولین بار بخش‌هایی از بیانات منتشر نشده رهبر انقلاب اسلامی در دیدار خانواده حاج احمد متوسلیان را که در سال ۱۳۷۵ بیان شده منتشر می کند :


«ما منتظریم که آقای حاج احمد متوسّلیان ان‌شاءالله بیاید؛  نگویید شهید، ما که خبر نداریم از شهادت ایشان. خداوند ان‌شاءالله که فرزند شما را - هرجا که هست، هرجور که هست - مشمول لطف و فضل خودش قرار بدهد. ما که آرزو میکنیم ان‌شاءالله خداوند این جوان مؤمن و صالح را برگرداند. بله، آقای حاج احمد متوسّلیان با همین آقای حاج همّت هم دوست و رفیق و همکار بودند؛ خداوند ان‌شاءالله همه‌شان را مشمول لطف خودش قرار بدهد. »


بیانات در دیدار جمعی از خانواده‌های شهدای سپاه ‌ ۱۳۷۵/۹/۲۵

 



نوشته شده در شنبه 12 تیر 1395 ساعت 07:25 | آخرین ویرایش در شنبه 12 تیر 1395 ساعت 07:28


مردانه

با لبِ تشنه گذشتند و رفتند

ولی حال

گاه در خیابان

عجله ی بعضی

در روزه خواری

مرا عمیق فکری میکند

چه آمده بر سر دل هایمان؟

ای شهید برای دل هایِ مُرده ی ما فاتحه ای بخوان



نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1395 ساعت 22:37 | آخرین ویرایش در شنبه 29 خرداد 1395 ساعت 23:50

سلام. امروز رفتم دندانپزشکی. واقعا چه طرح خوبیه این گذاشتن کتاب در مراکز عمومی مخصوصا اگر کتب فرهنگی و مذهبی باشه. اونجا کتاب شهید شیرودی توجهمو جلب کرد. هرچند نتونستم کامل بخونم اما دلم خواست که یکم از متنشو با شما به اشتراک بذارم و ازش عکس گرفتم. چیزی که در مقدمه ی کتاب واسم جالب بود جمله ی حضرت آقا بود که فرمودند این شهید اولین نظامی بود که من در نماز بهشون اقتدا کردم!!!! اینم از متن کتاب:

روزی دیرهنگام به پایگاه هوانیروز کرمانشاه بازگشت و لبخندزنان  به پنجره های پودرشده و بدنه ی سوراخ سوراخ هلی کوپترش نگریست و به مستقبلین گفت:

"هرچند در این پرواز شوق یک عاشق را در هر امید به وصال معشوق احساس می کردم. اما هنوز آن قدر خالص نشده ام که معشوق مرا به عرش اعلای ملکوت راه دهد."

پ.ن: چقدر این جمله ی شهید بزرگوار با اینکه خودم هم هنوز شناخت زیادی نسبت بهشون ندارم،نشون داد که در اوج درگیری و جنگ هم شهادت نصیب مخلصین خدا میگردد و باید برای گرفتنش جنگید اما با خود!

پ.ن: راستی یه سری عکسای دیگه هم در مکان های مختلف برای دوستان خوب وبلاگمون گرفتم که در اسرع وقت پست میذارم

پ.ن: میدونین که رهبر خیلی به کتابخونی مخصوصا در زمان های پرت اصرار دارن چه بسا خود ایشون یه کتاب سنگین چند جلدی رو در راه و در اتوبوس خوندند.



نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ساعت 23:13 | آخرین ویرایش در سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 ساعت 23:16


نوشته شده در شنبه 25 اردیبهشت 1395 ساعت 01:02 | آخرین ویرایش در شنبه 25 اردیبهشت 1395 ساعت 01:19

پیامبر اکرم صلی الله وعلیه واله:

کسی که محافظت ومداومت بر نماز جماعت کند مانند برق سریع و درخشان همراه نخستین گروه بهشتیان از روی صراط می گذرد.   (ثواب الاعمال-ص343)



نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ساعت 00:14 | آخرین ویرایش در دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ساعت 00:20

در جواب یکی از دوستان که سوالات زیر رو در قسمت نظرات پرسیده بودند که شاید سوال خیلیا باشه، این پستو میذارم انشالله که مفید باشه و جواب سوالشونو بگیرند.

سلام. ناراحت نیستم از دفاعتون ولی چندتا سوال دارم: اگر شهید مدافع حرم شدن خوبه و وظیفه­س، چرا من نوعی که ادعای مذهبی بودن دارم نمیرم؟ اگر صرفا احساساته،خب خوبه ولی فقط برای خود شهید این مسئله قابل احترامه.نمیشه الگوبرداری کرد. وظیفه­م چیه الان دقیقا؟ برم بجنگم؟ درس بخونم؟ کار کنم؟ این رو از کجا تشخیص بدم؟ اگر به این نتیجه برسیم که هر کاری غیر از مدافع حرم شدن در اولویته،(مثلا تحصیل) اون شهید نه تنها کار خوبی نکرده بلکه یکی از سرمایه های مملکت رو بیخودی سوزونده اگر به این نتیجه برسیم که اولویت اول شهادته اونم تو سوریه، اونم تو لباس مدافع حرم، پس اینجا چیکار داریم میکنیم؟؟!!! فقط حرف میزنیم؟؟..

پاسخ

خب اینجا الان چند تا موضوع مطرحه: خودسازی،ایثار،شهادت،غیرت،وظیفه و... این سوالاتی که پرسیدید الان خیلی خوب بود چون تو ذهن خیلیا هست.حالا من نظر شخصیمو میذارم که بحث داشته باشیم.

اول خودسازی، این که میگین وظیفتون چیه الان؟ من میگم خودسازیه و این کار فرقی نداره شما تو جنگ باشی تو دانشگاه یا هرجای دیگه، همین که صبح تا شب حواست به خودت و اعمالت باشه همون جهاد اکبرو انجام دادی. واسه خودم سوال بود که چطور میشه آدم صبح تا شب درگیر خدا باشه اما در دنیا باشه،جواب این سوالو با خواندن کتاب عارفانه ی شهید احمدعلی نیری خیلی زیبا گرفتم. (اینکه شاید بدونید ایشون با مراقبت از اعمالش به چه درجاتی دست یافته بودو...) اینکه آدم دائم­الوضو باشه یجورایی انگار همش حس ملاقات خدا رو داره و اینکه همش حواست باشه تا گناه نکنی انگار همش حواست هست که خدا رو ناراحت نکنی و اینطور میشه در دنیا بود اما درگیر خدا بود. البته کنار اینا بحث کار کردن برای رضای خدا هم هست که هنوز واسم سواله و جواب کاملو نگرفتم. در کل تو این دنیایی که ما الان داریم که اصلا بوی خدا نمیده بلکه آدمو از خدا دور میکنه به نظرم همین خودسازی که پله­ی اولش گناه نکردنه سختترین جنگ دنیاست شما یه روز امتحان کن به حرفم میرسی! خب بریم سر مبحث بعدی، مبحث شهادت و ایثاره، 30 سال پیش وقتی عراق وارد خاک ایران شد امام جنگیدنو واجب کفایی قرار داد اما این مبحث شهادتو زیر سوال میبره؟ ببین یه مثال بزنم تو همین کتاب جایی نوشته که از فردی پرسیدن دوست داری شهید بشی؟ گفت من به وظیفه م عمل میکنم تا خدا چی بخواد. گفتند پس شهید نمیشی،شهادت التماس میخواد... الان بحثم مفهوم شهادت و شهادت طلبیه که خیلی از شیعیان از سرور شهیدان(ع) در وجودشون یجورایی هست، با این تفاوت که پاش بیفته خیلیا به خودشون میان که این یه حسه اما اونایی که خودسازی داشتن اینو به عمل میرسونن. چیزی که واسه من ارزش داره اینه که تو عصری که خیلی از جوونا درگیر مسائل مجازین و خیلی چیزا بین ما مرده، هنوز هستن آدمایی که فرهنگه ایثار و شهادت واسشون زندست.یه وقتی بحث دفاع از وطنه یه وقتی حرف جهاد در راه خداست، اولی غیرته دومی همون دفاع از اسلامه،اگر مباحث تاکتیکیه جنگ الانو بذاریم کنار، همونطور که باید بدونی دلیل بزرگ شدن روح خیلی از شهدای ما این بود که برای خدا و به عشق خدا میجنگیدند این بود که آدمایی مثه همت میومدن وسط که میگفت: اگر میجنگی برای رضای خدا، قدم برمیداری برای رضای خدا، شعار میدی برای رضای خدا که اگر این شد چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم. وقتی این حرف میاد وسط و یک نفر واسه دفاع از مرزای اسلام میره، وقتی باب شهادت باز شده اونایی که خودسازی داشتن آمادگی رفتن دارن و این صرفا مربوط به احساسات و مذهبی بودن نیست. اینجا پای خدا و عشق خدا وسطه.

جمع بندی بخوام بکنم همه ی حرفامو اینه که الان جنگ زیاده این وسط،جنگ با خود، جنگ نرم، جنگ عقاید، جنگ سخت و... شما واست سواله وظیفت چیه؟ اول که از خودت شروع کن همونطور که گفتم بعد که اهدافت بوی خدا گرفت به عشق خودش بیا وسط ببین کجا میتونی بیشتر کارآمد باشی؟ یا نه اصلا هرجا که هستی شروع کن به جنگیدن. با خودت بجنگ ،تو دانشگاه واسه خدا بجنگ، تو فضای مجازی واسه اسلام بجنگ، واسه اثبات حضور مردی که ظهورش عقب افتاده بجنگ و در آخر یا شایدم اول، هر وقت احساس کردی دلت خیلی واسه خدا تنگ میشه، هر وقت احساس کردی که دیگران واست دغدغه ی بزرگتری هستن تا خودت، هر وقت پا رو نفست گذاشتیو از خودت گذشتی و دیگه تویی وجود نداشت و همه وجودت شد خدا، هر وقت احساس کردی دنیا واست کوچیکو کوچیکتر میشه، هر وقت احساس کردی نمیتونی بمونی و دیگه جسمت ،روح بزرگتو تاب نمیاره، اونوقت واسه گرفتن شهادت از خدا بجنگ که انشالله نصیبت گردد.  

و من­ الله­ توفیق

پ.ن: اینا همه نظرات شخصیه منه و دال بر صحیح بودن نیست، دوستان میتونن نظراتشونو بذارن

 



نوشته شده در جمعه 27 فروردین 1395 ساعت 17:30 | آخرین ویرایش در جمعه 27 فروردین 1395 ساعت 17:47


نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین 1395 ساعت 02:55 | آخرین ویرایش در سه شنبه 24 فروردین 1395 ساعت 02:57


تعداد صفحات : 19

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |