تبلیغات
بسیج دانشجویی دانشگاه شهید عباسپور - مطالب فروردین 1397
درباره

مقام معظم رهبری :
بسیج سیاسی است اما «سیاست زده، سیاسی کار و جناحی» نیست. بسیج مجاهد است اما بی انضباط و افراطی نیست، عمیقاً متدین و متعبد است اما متحجر و خرافی نیست، با بصیرت است اما از خودراضی نیست، اهل جذب حداکثری است اما غیور است و درباره اصول تسامح نمی کند، طرفدار علم است اما علم زده نیست، اخلاق اسلامی دارد اما این اخلاقش ریاکاری نیست، در آباد کردن دنیا فعال است اما خود اهل دنیا نیست.
وصیت نامه شهدا
وصیت شهدا
ابر برچسب ها
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
مطالب پیشین
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
لوگوی دوستان
کاربردی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

هوالمحبوب

هور2

به اولین کتاب فروشی که رسیدم کتاب "هوری" رو خریدم و ازون به بعد من بودم و عکس تو روی کتاب که به دیوار اتاقم تکیه داده بود و منو نگاه میکرد.من بودم و تو درد و دلهایی که گاه و بی گاه پیشت میگفتم،شکایت هایی که گاهی از دل شکسته م پیشت میاوردم و من بودمو حتی قهر و آشتی هایی که داشتیم و اینگونه بود که یه سالی از دوستیمون گذشت حالا دیگه فقط واسم یه اسم نبودی یه برادر و رفیق نزدیکم بودی که همیشه کنارم داشتمت. وقتی بعد از یه سال برگشتم به هور کلی خوشحال شدم که دوباره اجازه دادی برگردم و جالب اینکه هیچ چیزی برام تکراری نبود و پر از ذوق و شوق چنان محو حرفهای پسرعمه و معاونت شده بودم که گذر زمان را نفهمیدم.وقتی به خود آمدم به یاد آوردم که ماموریتی داشتم که عهدی بستیم پارسال با هم.یادته؟گفتم وقتی برگردم نمیذارم گمنامیت ادامه پیدا کنه و غریب بمونی،اما برخلاف تو من رسم رفاقتو بجا نیاوردم! اما امسال مصمم گفتم سر قولم میمونم غافل ازینکه...

روز آخر وقتی به سمت راه آهن حرکت میکردیم اتوبوس که بدون برنامه ی قبلی جلوی گلزار شهدا ایستاد،کی فکرشو میکرد چند قدم اونورتر قبر رفیقم باشه؟ از کجا معلوم که تو جلوی اتوبوس را نگرفته بودی! بی خبر از همه جا وقتی به بالای سر قبرت رسیدم،وقتی که با تمام وجود حضورت را حس کردم و وقتی پژواک "أین عمار؟" در ذهنم تکرار شد،چنان از درون فرو ریختم که وجودم تهی از خودم شد!

گویی به یادم آوردی این منم که سالهاس مرده ام که اگر جز این بود امامم تنها نبود و این تویی که بی شک حی و حاضر مرا می نگریستی و تجسم عمار را برایم ممکن میکردی.

کم کم تحمل بغضی که راه نفسم را سد کرده بود برایم سخت شد از جمعیت گریختم و دورتر به بالای قبر شهدای گمنام پناه بردم و صدای هق هقم که در فضا پیچید،أین عمار را برای باقی شهدا که به نظاره م نشسته بودند،ترجمه کرد!

نمی دانم عمار چگونه بود برای امامش اما اگر تو تجسم عماری بی شک دل امام را بدجور برده ای!

فقط در عجبم نکند که صدای أین عمار مردی تنها، کوچه های این شهر را پر کرده و من نمیشنوم و نکند فقط عمار و فقط عمار فهمید که امام ینی چه! و نکند و خدا نکند که در غربت اشکی از گوشه ی چشمان مبارکشان میچکد!

وقتی تمام وجودم درد نبودن عمار برای امام زمانم را درک کرد، وقتی غربت تنهایی امامم به یکباره در قلبم ریخته شد، وقتی تمام وجودم درد دل رهبرم را چشید و وقتی از عمار نبودن خودم سراپا درد شدم، این من بودم که تماما خواستار عمار شدن شدم!

ادامه دارد...



نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 11:49 | آخرین ویرایش در چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 12:26

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از نامهای امام مهدی روحی فداه که در صحیفه حضرت زهرا سلام الله علیها آورده شده "رحمت للعالمین" هست. هم لقب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم :) نه فقط برای مومنین و شیعه و نه فقط برای جن و انس. برای همممههه.. کل موجودات در سراسر عوالم..

خدای مهربانم لطفا ظهور مهربان پدرمان را برسان.

رحمت للعالمین 



برچسب ها : امام زمان (عج) , 

نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین 1397 ساعت 16:06 | آخرین ویرایش در یکشنبه 19 فروردین 1397 ساعت 16:20

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم رب شهدا و صدیقین

هور!

همین یه کلمه کافی بود تا دنیایی را جابجا کند، هور!

این دنیا میتونس دنیایی به کوچکی دنیای من باشه یا به اندازه ی دنیای ایران یا نه به بزرگی جهان!

از یه سفر شروع شد یه سفر دور و رفتن به یه مکان دورتر ینی هور!

وقتی رسیدیم اولین چیزی که دیدم نی بود و آب و سکوت.

سکوتی که وقتی برایم فریاد شد من ماندم و این همه غربتی که میان همین نی ها جامانده بود!

سه باری می شد که عازم سفر نور بودم اما این بار سوم برایم  اولینی داشت بنام هور! اولینی که اولین های زیادی رو برام رغم زد. باورم نمیشد بعد از این همه کتاب خواندن و کسب اطلاعات راجب دوران جنگ مقدس تا حالا یبارم به اسم این "هوری" نخورده بودم! سردار هور را میگویم.

با اینکه سردارهای بزرگی و رشادت های زیبایی زمان جنگ داشتیم اما این سردار غربت عجیبی را به دنبال اسمش بین نیزارهای هور کشید و من ماندم و رد بلمی(قایق هور) که از میان آب رد شده بود.

چطور ممکنه؟!!!

این همه اختراع و گمنامی؟

این همه بزرگی و گم شدن؟

این همه رشادت و غربت؟!

 اصلا کسی میدونه وقتی که بعد از آزادی خرمشهر جنگ قفل شد و ایران نه راه پس داش و نه راه پیش ،چه کسی قفل را شکست؟

اصلا ایرانیا تا حالا هور رو از نزدیک دیدن؟ این هور را نمیگویم.هور سال 1362 را میگویم که پر بود از لاکپشت گوشتخوار،مارماهی الکتریکی،پشه های بزرگ و گراز و...

ایران آن زمان را که یادمان هس؟ تحریم شده توسط دنیا، یه انقلاب نوپا وسط یه جنگ جهانی به سرکردگی یک کشور، بدون تجهیزات، موفق در پس گیری خاک خرمشهر ولی شکست خورده در عملیات های خاکی بعدی و رسیدن به بن بست!

و حالا می ماند سردار هور و اولین عملیات آبی اونم نه هر آبی، هور!

میمونه یه هوری و ذهن خلاقش که واسه هر مشکلی اختراعی وسط میکشید میمونه یه هوری و از خودگذشتگیش توی منطقه ای که زندگی غیرممکنه چه برسه به عملیات!

میمونه یه هوری 20 ساله و چندین ماه شناسایی به تنهایی.

میمونه یه راز بین یه هوری و یه فرمانده و یه امام.

میمونه یه هوری و شهادتی که غربت اهل بیتو یه جا داره و مخفی میمونه از همه.

میمونه یه هوری و این همه غربتی که بعد از رفتنش مجبور به پاک کردن اسمش از ذهنها میشن. و یه خانواده ی داغدار که سرگشته در سوال "سردار هور چه شد؟" و تهمتها باقی میمونه تا...

میمونه یه هوری و سالیان بعد و یه دل شکسته ی حضرت آقا که وقتی ندای "کجاس عمار"ش بلند میشه تصمیم میگیره که دوباره قفلو بشکنه و برگرده.

میمونه یه هوری خط شکن گمنام به نام سردار هور" شهید علی هاشمی".    ادامه دارد...



نوشته شده در جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 00:58 | آخرین ویرایش در جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 01:10

در پی نظری که یکی از دوستان برای پستی مربوط به شهید امیر حاج امینی گذاشته بود،متوجه اشتباه خودم شدم همینجا معذرت میخوام و متن زیر و لینک ادامه مطلب رو میذارم که به شرح موضوع میپردازد.

بررسی موضوعی داستان منتسب به شهید حاج امینی 

*سابقه:

داستان نامه نگاریهای جوانی 17 ساله بنام امیر بامجله زن روز از انتشارات موسسه کیهان ؛درسال 1365 دربارهء مشکل این پسرجوان که به گفتهءخودش تک فرزندیک خانوادهء مرفه (پدرومادر هردو پزشک) می باشد و والدین او دخترخالهءهم سن وسالش را برای رفع تنهایی وی به تکفل می پذیرند و شیطنتها و اغواءگریهای دخترخالهءهوسباز او در جهت ایجاد یک رابطهءنامشروع ... واستمداداین جوان ازمشاورین مجلهءزن روز برای رهایی از این مفسده و وسوسه ها؛ ونهایتا اعزام به جبههءنبردشدن این حوان برای رهایی از گناه و آلودگی در1/10/1365و شهادت ایشان درعملیات کربلای4 و....؛درآن سالهادرمجلهءزن روز و اینروزها مکرر درفضای نت منتشر و بازنشر می شود.

ماجرا وقتی قابل تامل می شود که واعظی مشهور(شیخ حسین انصاریان)دریکی ازمنابروعظ ازروی مجلهءمذکور داستان را برای الگوگیری جوانان و مخاطبین بیان می کنندو یا در کتاب کرامات و حکایات عاشقان خدا (جلد2)  تالیف جبرائیل حاجی زاده ضمن جمع آوری کرامات برخی از مجتهدان و عالمان دینی؛ این داستان راهم بدون هیچ تحقیقی در اصل و سند آن صرفا به اتکای نقل مجله و احتمالا واعظ محترم؛ روایت کرده و سایتی هم نظیر مرکزاسنادانقلاب اسلامی بادرج تصویرنامه ها و پاسخهامستندا به شرح ماوقع می پردازندو این شهید 17 ساله را دست یافتنی ترین نمونهءپاکدامنی برای جوانان دیروزوامروز معرفی می نمایند.

صرفنظر از ایرادات وتناقضاتی که تا همینجای مطلب؛با مطالعهء نامه ها ؛ مطابقت تاریخها و اظهارات نویسندهءنامه هابچشم میخورد و صحت این ماجرا را در حدقابل ملاحظه ایی مخدوش مینماید(درادامهءبررسی به آن پرداخته خواهدشد) متاسفانه اصالت این داستان هم درگذر زمان و در پروسهءنشروبازنشر ! دچار جرح و تعدیلهای فراوانی می گردد و نویسندگان صاحب ذوق؟! به فراخور دل خودشان با تغییراتی دراسم جوان داستان(از امیر بهامین ) تا تغییر تاریخ نامه های ارسالی و متن داستان .... کار را بجایی میرسانند که در یک اقدام سهل انگارانه و بدون تحقیق؟! هویت جوان داستان را هم کشف نموده و بدون درنظر گرفتن عواقب دنیوی و اخروی این عمل خطاء؛ معاذالله ؛ نگارندهءنامه ها را شهید بزرگوارومظلوم امیرحاج امینی معرفی می نماینداین کمترین همین ابتدا ازشهیدحاج امینی و خانوادهءمحترمشان بابت بازگویی این بهتان عظیم و نابخشودنی عذرخواهی می کنم. ادامه http://sereh.blog.ir/post/Defense%2014



کپی از sereh.blog.ir



نوشته شده در جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 00:46 | آخرین ویرایش در جمعه 3 فروردین 1397 ساعت 00:51