سلام...

چون گفته بودم سخنی بر زبان نرانم كه خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر (به قول آقا فرشاد فرهادی،بچه) را، این نكته رو اضاف كنم كه آقا محمد مرتضی زاده توی روز آخر با ما نبود... بدینوسیله اصلاح میكنم...

رسیدیم به اونجا كه حاجی رفت سراغ جایزه ها كه به بچه ها بده...

یهو من جوگیر شدم و خواستم آبروریزی قبلی رو یه جورایی جبران كنم، گفتم بچه ها كی بلده داستان حضرت ابراهیمو تعریف كنه؟

محمد خنجری بی اجازه و با اعتماد به نفسی كه از جواب دادن به سوال قبلی به دست آورده بود، بلند شد و گفت: آقا اجازه... یه روز حضرت ابراهیم به خدا میگه، خدایا چه جوری آدما رو بعد از مرگشون دوباره زنده می كنی؟

تو دلم خیلی خوشحال شدم و گفتم دمش گرم... آبرومونو پیش حاجی خرید...

گفتم: آفرین، خب ادامه بده محمد...

گفت: یه روز كه با خرش تو یه روستایی خوابیده بود...

دیدم به به... داره داستان حضرت عزیرو تعریف میكنه...دوباره آبروم رفت... این دفعه نوبت ایمان بود كه آبرومو بخره... بلند شد و داستانو به طور كامل تعریف كرد... ایمان... بچه خیلی خوبی بود... وقتی به نشانه ناراحتی از شلوغ بودن كلاس ساكت میشدم و بهشون خیره میشدم،بلند میشد و ساكتشون میكرد...

از حاجی یه صلوات هدیه گرفت...

بعد نوبت جایزه ها شد... تك تكشونو صدا میزدم و حاجی بهشون جایزه میداد... باهاشون خداحافظی كردم و دنبالشون تا حیاط رفتم و همه رو به غیر از سیامك1 بغل كردم و بوسیدم... دلم تنگه واسشون...

ولی نمی رفتن.. .همه منتظر بدمینتون بودن... حسین و ایمانو خواستم تو اتاقو از حاجی خواستم بهشون جایزشونو بده... فهمیدم ایمان از جایزش ناراحت بود...2 وقتی درو باز كردم دیدم همه پشت در وایساده بودنو منتظر بودن... بعضیاشون ناراحت شدن ولی به روی خودشون نیاوردن...

وقتی داشتم باهاشون خداحافظی می كردم، راننده مسن نیسانی كه باهاش اومده بودیم ازشون به لری یه چیزی پرسید و اونا هم بلند داد زدن: مسعود...

از حاجی پرسیدم چی گفته...گفت: ازشون پرسیدم این معلمتونو بیشتر دوست دارین یا معلمای مدرستونو؟ اونا هم گفتن : شما رو...

اه...دوباره اون غرور لعنتی اومد سراغم...پناه بر خدا...اعوذ بالله من نفسی...

گفتم : مگه چیكار میكنن باهاشون؟

گفت: برو از خودشون بپرس...

رفتم از محمدی و ایمان پرسیدم... این دوتا انقد سر كلاس رضا اذیت میكردن كه رضا بیرونشون كرده بود... اومدن سر كلاس من...باهاشون تریپ رفاقت برداشتم و آرومشون كردم... محمدی خدای فوتبال بود... وقتی توپ میومد دستش غیر ممكن بود بتونی از زیر پاش در بیاری... حیف كه یكی میشه مسی و یكی مثل این باید بشه چوپان یا نهایتا راننده آژانس...

به سیم برقی كه به كولر میرفت اشاره كردن و گفتن: این سیما رو چن لایه میكنن و اگه بلد نباشی دستاتو سیاه میكنن... یه بارم یكیشون پوست بین انگشت شست و انگشت اشاره رو منگنه كرده بود...

برای چندمین بار دلم به حال فرهنگ خودمون سوخت... به حال فرهنگمون كه مسئولای ترویجش اینجوری فرهنگو ارتقا میدن... نمی دونم چرا اینجوری میكنن؟؟؟ وقتی میشه با بچه ها رفیق شد، چرا باید باهاشون مثل یه غیر انسان برخورد كرد؟؟؟ وای از دست این فرهنگیای بی فرهنگ،كه موقع استفاده از امكانات دولتی آموزش و پرورشین و موقع انجام وظیفه... 3 آدم ناامید میشه

وقتی كارم با بچه ها تموم شد، حاج مجید با سعید از كلاس بغلی اومدن بیرون ،دو ساعت بود كه داشتن با هم میحرفیدن... یه قول و قرارایی هم بهش داده بود كه هنوزم داره چوبشو میخوره... اینم یه خاطرست...

حاج مجید با عصبانیت به من گفت: چرا اجازه نمی دادی آقا سعید بیاد دنبالتون اسكان؟

گفتم: ببخشید...تقصیر من بود...

بعدش كه مجید رفت اونور سعید ازم پرسید: مگه مجید همكلاسیت نیست، پس چرا وقتی باهات بد حرف زد، جوابشو ندادی؟

گفتم: من و مجید دوستیم و  هم سن... ولی اون مسئولیتش از من بیشتره و مقامش بالاتره و گوش دادن به حرفاش واجب...

یه ذره مكث كرد و گفت: همون ولایت پذیریه كه با حسام بحثشو كردیم؟؟؟

یهو جا خوردم... این پسر خیلی خوب مسائلو  تجزیه و  تحلیل میكرد... خیلی حال كردم باهاش... واقعا اگه روش سرمایه گذاری می شد الان...

گفتم: نه كاملا ولی یه چیزی تو همون مایه هاست...

گفت: اگه مسئولا همه همینجوری مثل تو حرف گوش كن باشن و تقصیراتشونو به عهده بگیرن كشور گلستان می شه...

گفتم: تو هم سعی كن اینجوری باشی...


پ ن 1:یه خاطره با سیامك داشتم... میدونستم از بوسیدن و بغل كردنو اینا خیلی بدش میاد...

پ ن 2:وقتی بعدازظهر با فرشاد فرهادی و حاج مجید رفتیم كه قرآنها رو به مسجد ده هدیه بدیم از این احساسم مطمئن شدم...خداییش حق هم داشت...این كفشا واسه پدرش هم بزرگ بود...

پ ن 3:یه روز یكی از فرهنگیای اونجا كه نمیدونم با ما چه مشكلی داشت، گفت: اون موقع كه ما جبهه بودیم،شما كجا بودین...؟

یاد یه نوشته از رضا امیرخانی افتادم كه مضمونش این طور بود:

اگه به شما گفتن:موقع جنگ كجا بودین؟بگید:خود تو موقع زلزله بم كجا بودی؟الان تو اردوهای جهادی كجایی.؟؟

میگفت:آدم باید دنبال الگوی معاصر باشه...

چون آدمای خیلی بزرگتر از من اونجا بودن،من جوابشو ندادم...یعنی راستش ترسیدم...بازهم از اینكه بزرگترا غرغر بكنن ترسیدم...

یا علی...



نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 02:14 | آخرین ویرایش در - ساعت -