اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

هوالمحبوب

هور2

به اولین کتاب فروشی که رسیدم کتاب "هوری" رو خریدم و ازون به بعد من بودم و عکس تو روی کتاب که به دیوار اتاقم تکیه داده بود و منو نگاه میکرد.من بودم و تو درد و دلهایی که گاه و بی گاه پیشت میگفتم،شکایت هایی که گاهی از دل شکسته م پیشت میاوردم و من بودمو حتی قهر و آشتی هایی که داشتیم و اینگونه بود که یه سالی از دوستیمون گذشت حالا دیگه فقط واسم یه اسم نبودی یه برادر و رفیق نزدیکم بودی که همیشه کنارم داشتمت. وقتی بعد از یه سال برگشتم به هور کلی خوشحال شدم که دوباره اجازه دادی برگردم و جالب اینکه هیچ چیزی برام تکراری نبود و پر از ذوق و شوق چنان محو حرفهای پسرعمه و معاونت شده بودم که گذر زمان را نفهمیدم.وقتی به خود آمدم به یاد آوردم که ماموریتی داشتم که عهدی بستیم پارسال با هم.یادته؟گفتم وقتی برگردم نمیذارم گمنامیت ادامه پیدا کنه و غریب بمونی،اما برخلاف تو من رسم رفاقتو بجا نیاوردم! اما امسال مصمم گفتم سر قولم میمونم غافل ازینکه...

روز آخر وقتی به سمت راه آهن حرکت میکردیم اتوبوس که بدون برنامه ی قبلی جلوی گلزار شهدا ایستاد،کی فکرشو میکرد چند قدم اونورتر قبر رفیقم باشه؟ از کجا معلوم که تو جلوی اتوبوس را نگرفته بودی! بی خبر از همه جا وقتی به بالای سر قبرت رسیدم،وقتی که با تمام وجود حضورت را حس کردم و وقتی پژواک "أین عمار؟" در ذهنم تکرار شد،چنان از درون فرو ریختم که وجودم تهی از خودم شد!

گویی به یادم آوردی این منم که سالهاس مرده ام که اگر جز این بود امامم تنها نبود و این تویی که بی شک حی و حاضر مرا می نگریستی و تجسم عمار را برایم ممکن میکردی.

کم کم تحمل بغضی که راه نفسم را سد کرده بود برایم سخت شد از جمعیت گریختم و دورتر به بالای قبر شهدای گمنام پناه بردم و صدای هق هقم که در فضا پیچید،أین عمار را برای باقی شهدا که به نظاره م نشسته بودند،ترجمه کرد!

نمی دانم عمار چگونه بود برای امامش اما اگر تو تجسم عماری بی شک دل امام را بدجور برده ای!

فقط در عجبم نکند که صدای أین عمار مردی تنها، کوچه های این شهر را پر کرده و من نمیشنوم و نکند فقط عمار و فقط عمار فهمید که امام ینی چه! و نکند و خدا نکند که در غربت اشکی از گوشه ی چشمان مبارکشان میچکد!

وقتی تمام وجودم درد نبودن عمار برای امام زمانم را درک کرد، وقتی غربت تنهایی امامم به یکباره در قلبم ریخته شد، وقتی تمام وجودم درد دل رهبرم را چشید و وقتی از عمار نبودن خودم سراپا درد شدم، این من بودم که تماما خواستار عمار شدن شدم!

ادامه دارد...



نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 10:49 | آخرین ویرایش در چهارشنبه 29 فروردین 1397 ساعت 11:26